X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


دختر بچه های دوست داشتنی

تقدیم به زیباییهای خداوند

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟...

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
به این مسئله فکر کنین 

  

 

                              دوستان گلم ادامه مطلب فراموش نشه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 09:39 ب.ظ توسط اینا نظرات (33)|

سلام دوستان عزیز حالتون چه طوره امروز امدم تا دوباره وبلاگم رو آپ کنم ولی امروز می خواستم یک شعر  زیبا براتون بزارم البته عکس دختر بچه جدید هم براتون می زارم امیدارم خوشتون بیاد    

 

هر لحظه دعا کردم تا این که تو برگردی  

یک عمر فنا کردم تا این که تو برگردی  

با یاد تو بردم من سر در اوج پریشانی  

خواهش ز خدا کردم تا این که تو برگردی  

تنها شدم و خود را در وادی هجران ها  

از هر که جدا کردم تا این که تو برگردی   

 آن لحظه آخر را دیدی چه قسم دادی  

من نیز وفا کردم تا این که تو بر گردی  

می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من  

صد با صدا کردم تا این که تو بر گردی

    

دوستان  شما را به خدا نظر فراموش نشه 

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده در سه‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 06:57 ب.ظ توسط اینا نظرات (22)|

 سلام دوستان عزیز امروز می خوام این اپم را با لالایی برای بچه ها شروع کنم اخه من لالایی خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد راستی عکسهای جدیدم را هم نگاه کنید  .
لا لا لا تو را دارم
چرا از بی کسی نالم؟
الا لالا زر در گوش
ببر بازار مرا بفروش
به یک من آرد و سی سیر گوش ( = گوشت )  
                                         
 
لالالالاگل آلاله رنگم
لالالالا رفیق روز تنگم
 لالالالا کنم، خوابت کنم مو 
علی گویم و بیدارت کنم مو 
 
 شما را به جون هر کی دوست دارید نظر یادتون نره

ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 11:17 ق.ظ توسط اینا نظرات (26)|

سلام دوستان امروز می خوتم براتون چند تا عکس ناز از دختر بچه های گوگولی مگولی بزارم امیدوارم خوشتون بیاد   

 

 

 

دوستان گلم ادامه مطلب فراموش نشه 

تو رو خدا نظر یادتون نره


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 11:41 ق.ظ توسط اینا نظرات (23)|


قالب رایگان وبلاگ پیجک دات نت





دریافت کد ساعت
JavaScript Codes





Powered by WebGozar